ابتدا داستان زندگی دوبرادر به نام های شهاب وشاهین که در دادگاهی می خوان به دلیل بیماری فلج پدرشون که پیره اموالش را تصاحب کنن.شهاب منصف تر از شاهینه…..
در موقع دادگاه آقای معین یزدی (پدر)تموم اموال خودش رو به جز مقداری برای معیشت زندگی به پسرا می بخشه.ولی در پایان دادرسی بوسیله وکیلش آقای فروغی نامه ای به قاضی هدایت ارائه میده که کل داستان از این جا شروع میشه……..
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.
تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟ فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد. گفتم: تو چی؟ گفت: من؟ گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
داستان زندگی زنی بسیار زیبا و نجیب به نام ساغر است که عروس یک خانواده مرد سالار ِ نابسامان است. این خانواده یک پدر و سه فرزند پسر دارد که هر چهار مرد بسیار بسیار عیاش و خوشگذران و … هستند و اصلاً به زن بها نمی دهند. مادر خانواده، کوکب، بسیار بددهن و ناسازگار است و حسابی از عروس های بینوا کار می کشه و بهشون توهین می کنه و با نیش زبانش حسابی آزارشان می ده. ساغر که همسر فرزند کوچک خانواده، حجت است، رنگ احترام و شوهر و خانواده و … را هرگز به خود ندیده. حجت به این بهانه که ساغر نازاست با یک زن خیابانی به نام ثریا که از او باردار است، ازدواج می کنه و ثریا را نیز به خانه خودشان میاره …
دانلود رمان ایرانی و عاشقانه بامداد سرنوشت | نسرین بنایی
خلاصه داستان :
کتی به همراه پدر و مادرش در آلمان زندگی میکنند. پدر و مادری که سالها پیش به دلیل ازدواج خودسرانه از خانواده طرد شده اند و عزم خارج کرده اند. روزی خبردار میشوند عزیز – مادر بزرگ پدری کتی- در بستر بیماری است. پدر کتی به سرعت مقدمات سفرشان به ایران را فراهم میکند. سفری که سرآغاز زندگی جدیدی برای خانواده است. آبستن عشق ، تنفر ، زندگی و مرگ..
رمان ایرانی و عاشقانه ساغر شکسته | مژده میرزاده موسوی
خلاصه داستان :
ساغر تجربه ی یک زندگی نا موفق را دارد ، زندگی زنایشویی اش به خاطر تهمت همسر به بن بست رسیده است و تنها زندگی می کند. فرزاد پسر خاله اش سعی در کمک کردن به او بدارد ، دایی ساغر همسر جوانی دارد به نام هنگامه که دل در گرو فرزاد دارد و …
داستان در مورد دختری به نام مهتاب که در یک خانواده ی کاملاً مذهبی و پولدار بزرگ شده، پدر خانواده معتقد که دختر نباید بیشتر از ۱۸ سال در خانه ی پدریش بماند و به دلیل تعصبی که دارد مانع از ادامه ی تحصیل دخترانش بعد از دیپلم می شود حالا مهتاب سال آخر دبیرستان است و با مخالفت پدر برای شرکت در کنکور مواجه است تنها راهی که برای او باقی می ماند ازدواج است …..
رمان ایرانی و عاشقانه روزهایی که بی تو گذشت | مریم دالایی
خلاصه داستان :
ماجرا مربوط به دختری به نام پریا است که یک بار در جوانی عاشق پسر مستاجر مغازه ی پدرش می شه و با محمد ازدواج می کنه اما این زندگی دوام چندانی نداره و مجبور می شه دوباره بدون هیچ عشقی با جهانگیر ازدواج کنه …
کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او میرفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ میرفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت، ابری آسمان را پوشانده بود، امّا زیاد جدّی به نظر نمیرسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد…
هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول؛ کشیش در دریای اندیشه غوطهور که در جمع بعد چهها باید گفت و چگونه بر مردم تأثیر باید گذاشت. ناگاه، چراغ بالای سرش روشن شد: “کمربندها را ببندید!” همه با اکراه کمربندها را بستند؛ امّا زیاد موضوع را جدّی نگرفتند. اندکی بعد، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید، “از نوشابه دادن فعلاً معذوریم؛ طوفان در پیش است.”